عشق نیش دار.قسمت پنجم

پنجشنبه 10 آبان 1397 11:09 ق.ظ

نویسنده: ღMionaღ
موضوع: عشق نیش دار ? داستان ?

شوت شید ادامه^0^

جویی:سرم چرا اینقدر گیج می ره...

بعد افتاد وسط خیابون.

یه ماشین که نظدیک بهش بزنه فکر کرد ان بهش زده و در رفت.

تینابل داشت همه جا رو دنبال جویی می گشت اما پیداش نمی کرد.

ماریا داشت از پیاده رو رد می شد که جویی رو دید و دویید به سمتش.

بعد که دید حالش خیلی بده اونو با خودش برد خوابگاه(ماریا یتیمه یادم رفته بود بگم)

ماریا سلنا رو صدا کرد تا بیاد خوابگاه اون.

ماریا:می تونی اون کاری که گفتی رو بکنی؟

سلنا:باید اول دهنشو باز کنم تا یه چیزی رو بفهمم.

بعد دهنشو باز کرد و دندونای نیششو دید.

سلنا:نه نمی تونم...

ماریا:چی شده؟

سلنا:اون یه خون آشامه.

ماریا:خوب چه فرقی می کنه.

سلنا پرید وسط حرفش:رو خون آشاما اثر نداره.

بعضی وقتا هم اثرش منفیه.

جویی هذیون می گفت.

ماریا:حالا باید چی کار کنیم؟

سلنا:فکر کنم ببریمش دکتر بهتر باشه.

ماریا:اگه بفهمن خون آشامه چی؟

سلنا:فکر می کنی هنوز خون می خوره؟

ماریا:من شنیدم خون آشاما اگه خون نخورن می میرن.

سلنا:نمی دونم...

فقط یه حسی بهم می گه اون چند وقته خون نمی خوره.

ماریا:بالاخره چی کار کنیم؟

سلنا:شاید اگه زنگ بزنیم به خواهرش بهتر باشه.

ماریا دنبال گوشی جویی گشت و درش آورد.

ماریا:کار نمی کنه.

سلنا:من می گم دکتر خبر کنیم.

جویی:تا ابد...

ماریا...

همینجور داشت هذیون می گفت.

ماریا:منظورش از تا ابد چیه؟

سلنا:شاید بتونم اینو بهت بگم.

بعد دستشو گذاشت رو سر جویی(سلنا هم یتیمه و نیرو های جادویی هم داره)

بعد چند دقیقه گفت:خطر ناکه...

ماریا:مگه چی شده؟

سلنا:اگه تا یه مدت طولانی خون نخوره می ره تو یه حالتی

که هر کی جلوش باشه رو می خوره.

انگار خواهرش بهش کقته بود تا بیست سالگیه اما تا ابد اینجوریه...

ماریا:بعدش چی شد؟

سلنا:خوب فرار کرد.

الانم خواهرش دنبالش می گرده.

ماریا:می تونی به خواهرش دسترسی پیدا کنی؟

سلنا سعی خودمو می کنم.

بعد دوباه دستشو گذاشت رو سر جویی و چشماشو بست.

این داستان ادامه دارد...




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 آبان 1397 09:35 ق.ظ



کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر