عشق نیش دار.قسمت دوم

دوشنبه 7 آبان 1397 03:15 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ღmanakaღ
موضوع: عشق نیش دار ? داستان ?

کنچیوا^^

اینم از قسمت دوم^^

جویی:راس می گفتی که...

عاشقم نیستی؟

ماریا:تو داشتی گوش می کردی!

خوب راستش...

-مهم نیست.

بعدشم اجرای صحنه توصت ماریا.

(اگه مدیر میگه مشکل داره داستانو عوض می کنم)

وقتی جویی رفت خونه به جینر گفت:

بیا ببینم...

و گوشش رو گرفت.

جینر:آیی آیی...

چی کار می کنی؟

جویی گوششو ول کرد و گفت:تو از دخترا سو استفاده می کنی؟

جینر:منظورت چیه؟

-خودت خوب می دونی چی می گم.

ینی یه کار می کردی

فکر کنن عاشقشونی

و کاری می کردی عاشقت بشن.

بعدشم یه روز یه جا تنها می بردیشون و خونشونو می خوردی.

تینابل:راس می گه؟

جینر:نه

تینابل یه نگا با جویی کرد و گفت:از این به بعد مدرسه نمی ری

جینر:من که از خدامه.

جویی:از خونم خبری نیست.

جینر:هر وقت خودت تونستی بذاری کنار

منم محروم کن.

جویی:من از شروع مدرسه ها تا حالا خون نخوردم.

جینر:با وجود بیماری که داری

حتمی تا حالا یکی از بچه های کلاستونو ناکار کردی.

جویی داشت از عصبانیت می ترکید.

تینابل:خیلی خوب.

من محرومت می کنم.

جینر:تو برو کنار.

اگه مامان می تونست اون دخترو به دنیا بیاره

می تونستی بهش چیزی بگی ولی

اون مرد.

جویی خیلی ناراحت شد.

تینابل:به حرفاش گوش نده.

اگه اون بیماری رو هم نداشتی

خودش باید خون می خورد.

مامان وقتی بار داره بوی خون می کشتش.

جویی:دکتر گفت ممکنه مشکلی به وجود بیاد.

نگفت می کشتش.

منم برای اینکه اتفاقی نیفته این کارو کردم...

تینابل:کار تو درست بود...

جینر:از نظر من نبود.

تینابل:دهنتو ببند.

جویی:تا کی مجبورم خون بخورم؟

تینابل:دکتر گفت تا 20 سالگی...

جویی اشکاشو پاک کرد و رفت تو اتاقش.

جینر:به نظرت درسته که هر بار بهش دروغ می گی؟

تینابل:تو حرف نزن.

جینر:باشه...

قیافش دیدنیه وقتی کسی که دوسش داره رو خورده...

تینابل:باشه.

اگه یه بار دیگه ازم پرسید بهش می گم تا ابد.

خوبه؟

می خوایی یه بار تو اتاقش زندانیش کنیم تا خودشو بخوره؟

جینر:فکر بدی به نظر نمیاد...

تینابل از عصبانیت می خواست خفش کنه.

بعد به میز نگاه کرد.

روش یه لیوان خون بود.

چشاشو بست و یه نفس عمیق کشید و رفت.

جینر لیوان روی میز رو بر داشت و سر کشید.

بعد زیر لب گفت:کار تو هم ساخس.

بعد لبخند(خودتون می دونید شیطانی)زد و لیوان رو روی میز گذاشت و رفت.

جویی صداش رو شنید.

می دونست تینابل کجا می ره.

رفت اونجا...

یه غار بزرگ بود که تهش یه جای مخفی بود.

بارون راه افتاد.

تینابل:ای به خشکی شانس.

جینر:امشب شب شانسمه.

همیشه وقتی قبل از عملیات بارون میاد موفقم.

جویی:امشب رو شانس نیستم.

وقتی جینر وارد غار شد جویی از بیرون یه نگاهی به غار انداخت.

-خیلی ترسناکه.

امشب موفق نمی شم.

بعد دستشو مشت کرد و وارد غار شد.

وسطای غار بود که یهو یه چیزی از پشت سر حس کرد.

جینر بود.

خنجرشو گذاشت رو گردن جویی و داد زد:

همین الان تسلیم شو و اگر نه می کشمش.

تینابل برگشت:

به اون کاری نداشته باش.

جویی:می خوایی چیکار کنی؟

جینر:می فهمی.

بعد یه لیوان خون برداشت و داد به تینابل:

بخورش.

تینابل:من؟!؟

من 10 ساله خون نخوردم.

جینر:حالا باید بخوری.

اگه نخوری من می خورم.

خون اینو.

و بعد خنجرشو فشار داد.

این داستان ادامه دارد...




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 7 آبان 1397 03:46 ب.ظ



کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر