عشق نیش دار.قسمت هفتم

پنجشنبه 1 آذر 1397 01:20 ب.ظ

نویسنده: ღMionaღ
موضوع: عشق نیش دار ?
پس از سالها اومدم بازم بنویسم0-0
برید ادامه این قسمتو طولانی تر می نویسم^_^

تینابل:چی می گه؟

ماریا:هزیون...

من تنها چیزایی که از حرفاش فهمیدم اینا بود:

تا ابد...

خون...

تینابل...

جینر...

ماریا...

تینابل:تا ابد؟

خون؟

جینر؟

تینابل؟

اینا همش به هم مرطبته ولی اسم تو توش چیکار می کرد؟

ماریا:چه می دونم؟

خوب باید ببریمش دکتر.

سلنا:تو این هوای بارونی؟

تینابل:پس شاید بهتر باشه زنگ بزنیم دکتر بیاد.

ماریا:تو هوای بارونی اونم نمی تونه بیاد.

تینابل:خوب باید چی کار کنیم؟

سلنا:شاید خون کم آورده...

تینابل:منظورت چیه؟

سلنا:مگه شما ها خون آشام نیستید؟

تینابل:آره ولی از کجا می دونی؟

سلنا هم ماجرا رو برای تینابل تعریف کرد.

تینابل:حالا باید چی کار کنیم؟

ماریا:یه فکری.

سلنا می تونه جلوی بارون رو بگیره!

سلنا:راس می گی.

حالا باید زنگ بزنیم به دکتر.

تینابل زنگ زد به دکتر.

بعدم سلنا جلوی بارون رو گرفت.

تینابل:دکتر گفت تا نیم ساعت دیگه میاد.

ماریا:یکم دیر نیست؟

سلنا:فکر نمی کنم تا اون موقع بتونم نگهش دارم.

اگرم بتونم نیروم خیلی کم می شه.

ماریا:خب حالا باید چه کار کنیم؟

تینابل:شاید بتونیم تا یه مدت بارونو ول کنیم تا وقتی که دکتر نزدیک بشه.

سلنا:اینجوری دکتر نمی تونه بیاد.

جویی همینجوری داشت هزیون می گفت

و هزیوناش هر لحظه معنی دار تر می شدن.

یک ربع گذشت...

سلنا:خیلی سخته.

بارون خیلی شدیده و نیروی زیادی می خواد.

تینابل:می تونی فقط کم ترش کنی؟

ماریا:راس می گه.

اگه بتونی شدت بارونو کم کنی نیروی کم تری از دست می دی.

یهو سلنا بیهوش شد.

ماریا:وای نه.

سلنا...

تینابل:از این بد تر نمی شد.

حالا دکتر تو این بارون چجوری بیاد؟

موندیم با دو تا مجروح.

ماریا:واقعا از این بد تر نمی شد.

تینابل:هی...

جویی داره به هوش میاد.

این داستان ادامه دارد...

نمی دونم واقعا کوتاه بود یا نه|:




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 آذر 1397 01:32 ب.ظ



کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر