عشق نیش دار.قسمت ششم

جمعه 11 آبان 1397 08:38 ب.ظ

نویسنده: ღMionaღ
موضوع: عشق نیش دار ? داستان ?

خستم کردید0-0

چرا نظر نمی دید بابا به داستان|":

برید ادامه=_=

حدود 15 دقیقه می شد که سلنا چشماشو بسته بود

و نه حرف می زد و نه حرکت می کرد.

ماریا:سلنا...

سلنا چیزی شده؟

سلنا یهو چشماشو باز کرد.

ماریا:چی دیدی؟

سلنا:همش فقط داشت بارون میومد.

وقت زیادی می خواستم تا بفهمم چی شده.

ماریا:حالا چی شده؟

(کیف می داد می گفت نفهمیدم)

سلنا:تینابل داره همه جارو دنبالش می گرده.

بهش گفتم کجاییم ولی فکر نکنم بتونه پیدامون کنه...

ماریا:چرا؟

سلنا:همه جا بارونه...

دیدن تو این هوا کار خیلی سختیه!

ماریا یه نگاه به بیرون پنجره انداخت و با نا امیدی گفت:درست می گی...

بعد رفت پیش جویی نشست.

سلنا:ناراحت نشو...

حتمی یه راحی پیدا می شه.

ماریا:ممنون که پیشمی...

سلنا ماریا رو از پشت سر بغل کرد و گفت:منم ازت ممنونم...

یهو یکی در زد.

ماریا:تینابل نیست؟

سلنا:خودشه!

بعد درو باز کردن.

تینابل بود.

با چشمهای گریان گفت:جویی کجاست؟

ماریا به تخت اشاره کرد و گفت:اینجاس.

تینابل پرید و جویی رو بغل کرد.

تینابل:چی شده؟

سلنا:ما هم نمی دونیم.

این داستان ادامه دارد...

حال ندارم زیاد بنویسم/:




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 آبان 1397 09:08 ب.ظ



کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر